تبليغاتX
خلوتهای تنهایی

خلوتهای تنهایی

گر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري

عیده و امسال عیدی ندارم

عیده و امسال عیدی ندارم

گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه
گریم میگیره با هر بهونه
رفتی و موندم با این همه درد
هرگز نمیشه فراموشت کرد

عیده و امسال عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام


اگر چه نیستی
یاد تو اینجاست
عشقت توی قلب ماهاست
هر جا که هستی
خدا به همرات
دعای خیر پشت و پنات!

هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات
هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات
هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات
هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:22  توسط محمد  | 

استکانی غزل

در استکان من غزلی تازه دم بریز


مُشتی زغال بر سرِ قلیان غم بریز

 


هِی پُک بزن به سردیِ لبهای خسته ام

 

از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز

 


گیراییِ نگاه تو در حدّ الکل است


در پیک چشم های تَرَم عشوه کم بریز

 


وقتی غرورِ مرد غزل توی دستِ توست


با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

 


بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کن


هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز

 


لطفاً اگر کلافه شدی از حضور من


بر استوای شرجیِ لبهات سم بریز...!

 

 

شاعر : امید صباغ نو

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:33  توسط محمد  | 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ...



داداشی خیلی سعی کردیم سنگ تموم بذاریم برات اگه کمی و کاستی داره ببخش،داداش آرزوی عروسیت رو با خودم نگه داشتم بیارم تو گور،دعا کن زودتر از بقیه بمیرم که اون طبقه خالی سهم خودم بشه بیام پیش هم باشیم مثل قدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:54  توسط محمد  | 

برادر جان کجایی


ای انتظار آبی در ساحل نجابت ... بر شانه های دریا رفتی خدا نگهدار





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:58  توسط محمد  | 

پوریا جان به غم نبودنت چه کنم

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:57  توسط محمد  | 

دوراهی

درست در وقتی که عشقتو پیدا کردی و همه جوره قبولش داری و اونم همه جوره پات وایستاده و همه چیز خوبه و همه خوشحال اگه سرو کله یه دختری پیدا بشه که چند وقتی هست میشناسیش همش ببینی چرا وقتی میبینتت یه جوری میشه و بعد از چندین ماه بیاد جلو و بگه که دوستت داره و با اینکه میدونه تو کسی رو دوست داری اما نتونسته ازت بگذره و تو بهش بگی نه و اون داغون بشه و تو نخوای که اون اینجوری ناراحت باشه  ولی هنوز عشق خودتو دوست داشته باشی و هنوز بهش وفادار باشی و حاضر نباشی با هیچ چیز عوضش کنی ،چیکار میکردی
عکس قدیمی زعفرانیه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 9:0  توسط محمد  | 

‌مرا ببوس



يك ضبط صوت كهنه ، نوار (مرا ببوس)!
من جاي خالي تو كنار(‌مرا ببوس)!

فرياد آرشه بر ويولن ، سحر سادگي
گلهاي عشق و غم … و بهار ‌(مرا ببوس)

من ، ميز ،جاي خالي تو، چاي ، پنجره
شب ، زنجره ، سقوط ستاره ، (مرا ببوس)!

سيگار و بوسه هاي پياپي ! هجوم اشك
هي قطره قطره روي مزار (مرا ببوس)

آواي گل نراقي و امواج مست نت
مي كوچم از اتاق ، سوار (مرا ببوس)-

- مانند قاصدك… و نسيم و … بنفشه زار
- من… ياد تو … و خاطره زار (مرا ببوس)!

يا مثل يك مسافر تنهاي بي بليط
در واژه كوپه هاي قطار (مرا ببوس)-

- مي آيم و به دختر زيبا نمي رسم
آري به تو ،‌ به آينه دار ‌(مرا ببوس)!

(آتش زدم به كوه)! نديدي مگر؟! كجاست -
-(پيمان نيمه شب) ، شب تار (مرا ببوس‌)!

من روي خرده آينه ها راه مي روم
بر روي پاي آبله دار (‌مرا ببوس)!

سر در ميان دست ، شكستن … و رعد و برق
پايان خيس و فاجعه بار (مرا ببوس)!

گيرم (گذشته است گذشته!) ، بهار من !
(لب بر لبم گذار) دوباره مرا ببوس !…
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 8:39  توسط محمد  | 

تبریک

به امید ما شدن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 8:39  توسط محمد  | 

سياه

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس
و پسرك گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املاي آن را نمي داني؟))و معلم عصباني بود
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس
گفتم هر چه مي داني بنويس
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
((كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد
موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر
بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.))
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشين.))
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روزمشقهايش را
با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه
قلب معلم هرگز سياه نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 8:57  توسط محمد  | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد


کاش میشد باز هم به آن روزگاران قدیم باز گشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 11:19  توسط محمد  |