تبليغاتX
خلوتهای تنهایی
گر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري
قاصدک آمده بود. وچه سرگردان بود.
گفتم او را : چه خبر آوردی ؟...
هیچ نگفت.!
گفتم خبر از کوی نگارم داری ؟...
هیچ نگفت!.

گفتمش : خبر عهد و وفا...؟ یا خبر وصل نگار؟ یا که از مرگ رقیب!؟...اما نه!... خبر مرگ رقیبم هرگز. جز من و او که رقیبی نیست!...او رقیب من و من عاشق او. برده از من دل و من هم باید، بتوانم که دل از اوببرم.!...
آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک بیخبرم؟!
لب گشود و گفت این بار : آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو

زندگی چیست؟ عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟

گفتمش پس بشنو آنچه که من می گویم و ببر آنرا نزد او بی کم و کاست.
زندگی را هر کس به طریقی بیند. یکی از دل، یکی از عقل، یکی از احساس. دیگری با شعر آن یکی با پرواز..!

گفته اند: حسی است از غربت مرغان مهاجر و چه زیبا گفتند. عشق را هم چون حادثه ای می دانند...

جای دیگر گفتند: زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست! ...اما نه!

به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است. اگر بعد از گاز، نیمه کِرمی بینیم.!!! خنده دارد، اما...
آن زمان است که باید پرسید، زندگی چیست ؟ عشق کجاست؟!.... شاید آن کرم، بهر روزی به درون آمده است. یا که از بیم صیاد، گوشه سیب پناه آورده است.!

تو به آن یار بگو :
زندگی باران است،
زندگی دریاست،
زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید،
زندگی راز شگفتی است که جان می جوید.

به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی، با خودم حرف زدم.!!
و صدافسوس که آخر نشنید از من :

زندگی انگوری است... دانه دانه باید خورد.!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:8 توسط محمد |

هر که را مشکل بود حلال مشکلها علیست           در دریای حقیقت بحر بی پایان علیست
مرحم چشم موالی میخ چشم خارجی                 مومنان را روز محشر رهبر و رهبان علیست
آن سر افرازی که بر کتف پیمبر پا نهاد              آن که در ممبر سلونی گفت در کیهان علیست
شاه مکه، میر یثرب، افتاب  شرق و غرب          خواجه شرع و شریعت معنی قرآن علیست
آدم و نوح و خلیل الله و عیسی در سخن              یونس هارون و یوشع موسی عمران علیست
هود و لوت و خضر و الیاس و سلیمان و شعیب       یحیی و ادریس و لقمان و یوسف کنعان علیست
مصظفی بد شهریار، و مرتضی بد شهسوار          مصطفی به با صفا و باطن و با جان علیست
سنبل و سرور صنوبر و سوسن باغ بهشت          در سرا بستان عصمت لاله و ریحان علیست
شیعیان را روز محشر در حیات و در صمات         یاور و یار است در هر درد و غم  درمان علیست

             

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:13 توسط محمد |

خیلی وقتها دنیا حرف داری و نمیدوی چطور بگیشون،‌ خیلی وقتها یک دنیا بغض گلوت رو گرفته ولی اصلاً نمیتونی گریه کنی، خیلی وقتها میخوای فریاد بکشی اما از ترس اینکه کسی صدات رو نشنوه ساکت میمونی و فقط نگاه میکنی، جالبه انگار تو این  دنیا واکنشها قویتر از کنشها هستند، صدای گنجشکها هنوز بهم امیدواری میده درست مثل صدای خنده دوستانم، این هفته همزمان به دو مراسم دعوت شدم یکیش تولده یکی دیگش مراسم چهلم و عزاداری! ذهنم خیلی مشغول شده و برام خیلی جالبه که چقدر مرگ و زندگی نزدیک به هم هستند،‌پس چرا برای دو همسایه به این نزدیکی اینقدر رفتارهای متفاوت از خودمون نشون میدیم، برای یکیش این همه شادی و پایکوبی و برای اون یکی همسایه گریه و آه و ناله!
کاش میتونستیم به شادی و غم‌هامون تسلط داشته باشیم و با وجود یکیش صدای خندمون کل دنیا رو نگیره و با نبود دیگری ناله‌ و فغانمون سر به فلک نگذاره!
در کل که به این نتیجه رسیدم که در لحظه زندگی کنم و چیزهایی رو که دوست دارم رو در همون روز به دست بیارم و کمتر به آینده دل ببندم، چرا که شاید فردایی در انتظارم نباشد!
پس پیش به سوی ثانیه آینده

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:3 توسط محمد |

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

غاده السمان

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:20 توسط محمد |

سلام
باز هم قصه تکراری رو می خوام براتون بگم اما نمیدونم چرا این داستان رو هممون شنیدیم ولی باز تازگی داره البته خیلی جای تاسفه
دیروز دانشگاه بودم باز هم داستان مدل لباس و ماشین و این چیزها داغ بود اما من همیشه بیشتر حواسم متوجه اونهاییه که با هزار بدبختی شهریه اشون رو جور میکنن و هر کاری می کنن تا بتونن درس بخونن.
نمیدونم تا کی باید این همه تفاوت باشه اما به چشم دارم میبینم که اینهایی که به زحمت هزینه تحصیل رو میدن واقعاً موفقتر هستند
تو محوطه با بچه ها بودم که یه بنز اس۵۰۰ اومد تو دانشگاه همه داشتن نگاهش میکرن که دیدن صاحبش پیاده شد و اومد با من روبوسی کرد مونده بودن این کیه منه که وقتی گفتم پسرخالمه یه جوری نگام میکردن به محمد گفتم دفعه بعد سعی کن با ماشین نیای چون اینا از فرداست که برن ماشینشون رو بفروشن تا بنز بخرن آخه چشم و هم چشمی بین بچه ها بیداد میکنه کاش کمی هم تو درس اینقدر فعال بودن کاش در خوبی کردن و کمک به دیگران از هم سبقت میگرفتیم
حتماً تا به حال بچه هایی رو که گوشه خیابون چند تا آدامس و پفک  میفروشن و جلوشون هم دفتره دیدین واقعاً چه حسی بهتون دست میده؟
خیلیها رو دیدم که بی تفاوت از کنارش رد میشن حتی بدون اینکه  گوشه چشمی نگاهشون کنن
دنبال تاسیس یه مرکز خیریه هستم البته دوست ندارم کسی بدونه اما شماها چون همراز من هستین و من رو هم نمیبینین دارم میگم اگه پیشنهادی داشتین حتما بهم بگین خوشحال میشم

به امید روزی که هیچ کس محتاج نان نباشد

                  

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:55 توسط محمد |

چند وقته ذهنم مشغول موضوعی بود که داشت آزارم می‌داد تا اینکه امروز وبلاگ همسایه خوبم رو خوندم و داغ دلم تازه شد و تصمیم گرفتم این پست رو به این موضوع اختصاص بدم، راستی از همسایه جدید بگم یه آفتابگردون شاداب و زیبا کنار آفتابگردون من رشد کرده که خیلی گله و آفتابگردون من رو هم از تنهایی در آورده، بریم سر اصل مطلب داستان از اونجایی شروع شد که یه روز بعد از ظهر از اداره برگشته بودم خونه و طبق عادت تلویزیون رو روشن کردم دیدم شخص شخیص جناب جومونگ که فکر کنم اگه چند وقت دیگه همین جوری پیش بره باید جلوی اسمش علیه‌السلام گذاشت و با اومدن نام مبارکش صلوات فرستاد!نشست خبری تو ایران داره و کلی خبرنگار اطرافش و کلی طرفدار پشت دربهای سالن به شادباش اینکه جومونگ اومده ایران جمع شدن، یه جورایی بغض گلوم رو گرفت آخه مگه این مردک کیه که براش اینجوری میکنن! آیا مردم ما اینقدر سطحی شدن که اومدن جومونگ به ایران براشون اینقدر مهمه؟ جالب اینجاست که خود جومونگ تصورش رو هم نمیکرد چنین استقبالی ازش تو ایران بشه چون خودش رو در این حد نمیدونست، نمیدونم واقعاً داریم به کجا میریم کجان اون جوونایی که وقتی نام ایران میومد رگ گردنشون اندازه لوله پلیکای ۱۸ باد میکرد؟ کجان اون جوونایی که تفریح اوقات فراقتشون خوندن شاهنامه و فال حافظ بود؟ کجان اون جوونایی که خودشون رو نوادگان کورش کبیر میدونستند؟
نمی‌دونم شاید ذهن من عقب مونده و هنوز رشد نکرده اما نمیتونم ببینم توی مملکت خودمون این همه هنرمند و دانشمند ارزشمند باشه اونوقت بریم یه کسی که معلوم نیست چه کارست و یک دفعه از کجا پیداش شده
 رو اسطوره قرار بدیم اون هم برای کشوری چون ایران که مفاخرش کم نیست تاسف باره، سایت تابناک یه مطلبی راجع به جومونگ نوشته که بد نیست یه نگاهی بهش بندازین http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=62516
آرزو می‌کنم هممون خودمون رو پیدا کنیم، شخصیتمون هویتمون اصالتمون ملیتمون
آمین

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:37 توسط محمد |

باز هم ابرها آمده‌اند و باز باد می‌وزد، بادی از جنس خزان، من هم اینجایم ،باز سکوت مرگبار از ترکهای دیوار اتاقم به داخل می‌آید، چقدر خوفناک است،حتی کاکتوسهایم هم دیگر طاقتش را ندارند،راستی اینجا کجاست، آی کسی می‌داند؟ ،آه داشت از خاطرم می‌رفت که اینجا اتاق من است، اما چرا؟ چرا من نباید یک اتاق برای خودم داشته باشم! چرا همه داخل اتاق من هستند؟ چرا اسم اتاقم را هم حتی بدون اینکه از من بپرسند عوض کردنده‌اند؟ آی کسی می‌داند؟ چندین روز پیش بود که دیدم کسی زمین میخواندش! در حیرت ماندم، آخر این چه اسمیست؟! چرا از من نپرسیدند، دنبال اتاقی هستم که کسی جرات دخول به چهار دیواریم را نکند، اصلاً کسی به خودش اجازه دخول ندهد، اصلاً جرأتش را نداشته باشد!
آآآی کسی میداند آن اتاق کجاست؟
آری خود یافتم
قبرستان!!!

         azghad.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 8:22 توسط محمد |

تو بی جهت دلواپس آفتاب پشت بامی

و هی نگران  وهم   گیج آیینه هایی

بگذار آیینه خیال کند هر روز که می گذرد،می شکند

اصلا به ما چه !

 خطوط آیینه چروک می شود !

اصلا به ما چه !تارهایش سپید می زند

به ما چه شیار گنگ دور لبش ،عمیق  می شود

ما که تقصیری نداریممن و توی ساده ،

فقط سال هاست بی صدا زل زده ایم به عکس های تو ی آیینه

به ما چه شکسته می شود ....

شکسته تر ...

        شکسته تر....

mirror

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:54 توسط محمد |

 من تومار خودم رو دوست دارم

 در جشنواره خیریه نقاشی هایی که بچه ها برای بچه های سرطانی "محک" کشیده بودند.. نامه ایی که یک بچه ده ساله نوشته بود.  بسيار نظر همه را جلب كرده بود بچه ده ساله ایی که به قول خودش "تومار" داره. توموری که مغزش رو درگیر کرده.
یاد وقتی افتادم که یک تیغ به دستم رفته بود و من...
وقتی نوشته این کودک رو خوندم تمام دنیا روی قلبم سنگینی میکرد نمیتونم زیاد چیزی بنویسم چون حال خوشی ندارم خودتون بخونید بعد میفهمین من چه حالی دارم
 

 من تومار خودم رو دوست دارم
من علی ترابی هستم.۱۰ سالمه.وقتی ۴ ساله بودم تومار مغزی گرفتم. من هم مثل همه بچه های مریض مامانم رو خیلی اذیت کردم، دارو نمی خوردم و همش بهونه می گرفتم... .
یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می داد. مامانم می گفت، خدا برای بچه های مریض یه فرشته می فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می کردم و باهاش حرف میزدم. درد دل می کردم.
وقتی رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک می گرفتم، مثلا اگر دیکته رو کم می گرفتم بهش می گفتم تو چرا به من کمک نکردی، پس اون بالا برای چی نشستی؟ خلاصه هر روز با هم کلی حرف می زدیم. وقتی سرم درد می کرد یا حالم بد می شد فکر می کردم اونم مریضه، سعی می کردم به زور هم شده آروم باشم. مسکن بخورم و اذیت نکنم.
مامانم می گه این فرشته ها بچه هارو پیش خدا می برن تا پیش خدا بزرگ بشن، ولی می تونن از اون بالا مامانشون رو ببینن. من با بیماریم خیلی دوستیم. برای ما اتفاقهای خوب و بد زیادی افتاده.من دیگه کمتر اذیت شدم.
همیشه هم بیماری بد نیست. من اینجا دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کردم. خیلی چیزا دیدم. بچه ها با بیماریتون بد رفتاری نکنین. اونا همیشه با شما هستند و دوست دارن شما رو شاد ببینن... .
من هم همه رو دوست دارم. تومورم رو - خدا رو - مامانم رو ....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:25 توسط محمد |

سکوت...

          بغض...

                   گریه...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:7 توسط محمد |